ترنمترنم، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

👧 ..ترنم بهاری.. 👧

بهترین کادوی تولد مامان

1394/4/28 14:31
نویسنده : مامان سحر
242 بازدید
اشتراک گذاری

خوووب ! میخوام از روزی بگم که مامان و بابا از وجود نازنینت با خبر شدن...

روز 5مرداد سال 93 من با دادن آزمایش بتا متوجه حضور یه مهمون کوچولو تو دلم شدم...یه مهمون که قرار بود نه ماه میزبانش باشم...قلب

5مرداد رفتم آزمایشگاه سر خیابون و آز خون دادم...

ساعت 8/5صبح رفتم.و آزمایش رو دادم و گفتن بعد از ظهر جواب آماده میشه..دل تو دلم نبود..

اومدم خونه و بیصبرانه منتظر بعدازظهر بودم...

یه حس مبهم بهم میگفت که دارم مامان میشم..ولی از طرفی هم تا جواب آز مثبت نمیشد نمیتونستم باور کنم..نیشخند

بالاخره ساعت شد 1و من بدو بدو تا آزمایشگاه رفتم...یکم نشستم تا ج آماده شد...

دل تو دلم نبود . جواب رو بهم دادن..روبه روی عدد بتا نوشته بود>>200

میدونستم که اگه بتا از 10بالاتر باشه جواب مثبته...اون لحظه انگار تو آسمون ها بودم...با اینکه مطمئن بودم ولی بازم از متصدی آزمایشگاه پرسیدم جواب چیه خانوم؟!!

اونم با یه لحن خاصی گفت ما نمیتونیم بگیم خانوم...باید به دکتر

نشون بدینابرو

منم که مطمئن بودم خوشحال و شاد و خندون رفتم طبقه بالای آزمایشگاه و جواب رو نشون خانوم دکتر دادم که بهم گفت

مبارکه..جواب مثبتههههه تشویق

با شنیدن این حرف دیگه تا خونه پرواز کردم...دوست داشتم یه جوری بابا رو سورپریز کنم...سر میز شام به جای دو تا بشقاب سه تا گذاشتم...یه بشقاب کوچولو با یه قاشق و چنگال کوچولو اضافه بود...بابا با دیدن اونا خندش گرفت و زیاد قضیه رو جدی نگرفت...ولی وقتی برکه آزمایشگاه رو زیرش دید قیافش دیدنی بووود...برای یک لحظه خشکش زد...آب دهنش رو قورت داد...بعدش که مطمئن شد میشد اشک شوق رو راحت تو چشماش دید...اونم مثل من باورش نمیشد...ولی واقعیت داشت...تا 9ماه دیگه خانواده دو نفره ما با وجود نازنینت میشد سه نفره!!!

هوووراااا...خداااایاااا شکرررت...

5روز مونده به تولدم کادوی من رو فرستادی...عاشقتم خداااا جووون..
پسندها (1)

نظرات (0)